تاريخ : جمعه یازدهم مرداد 1392 | 15:40 | نويسنده : s.n
آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در. دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟
فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه



تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 16:17 | نويسنده : s.n

* شهر استانبول در کشور ترکیه تنها شهر جهان است که در دو قاره مختلف قرار گرفته است.

* احتمال ابتلا به کمر درد در افراد سیگاری دو برابر افراد غیر سیگاری است.

* برزگترین کارفرمای جهان سامانه راه آهن کشور هند با بیش از ۱٫۶ میلیون نفر کارمند می باشد.

* اندازه چشمها در انسانها از ابتهای تولد تا انتها تغییر نمیکند، اما رشد بینی و گوشها هیچگاه متوقف نمی شوند!

* تقریباً بیش از ۱۳۰۰ گونه عقرب وجود دارد که تنها ۲۵ گونه از آنها مرگبار می باشند.

* کم خوابی میتواند سیستم ایمنی بدن شما را ضعیف نموده و قابلیت مقابله با عفونت ها را کاهش دهد!

* یک درخت زیتون تا ۱۵۰۰ سال عمر می کند!

* هر انسان بالغ بطور متوسط در طول روز بیش از ٣٠ هزار فکر از ذهن خود عبور می دهد. ما از طریق عدم کنترل افکارمان زمینه ساز شرایط ابتلا به انواع بیماری ها می شویم. تحقیقات نشان داده است که ترس، به تنهایی باعث بروز بیش از ١۴٠٠ واکنش جسمی و شیمایی و فعال شدن بیش از ٣٠ نوع هورمون میشود.

* “کانادا†واژه ای هندی است به معنای “روستای بزرگ.â€

* ۱۱% از مردم دنیا چپ دست هستند!

* طولانی ترین بوسه عاشقانه ثبت شده در کتاب گینس متعلق به زوجی با نامهای جیمز بلشا و سوفیا سورین است. این بوسه عاشقانه ۳۱ ساعت و ۳۰ دقیقه و ۳۰ ثانیه بطول انجامید!

* آلبرت اینشتین هیچگاه رانندگی کردن را نیاموخت!

* هر خانم در طول عمر خود بطور متوسط ۲٫۷ کیلوگرم رژ لب مصرف میکند!

* ظرفیت حافظه مغز انسان از ٣ تا ٣٠٠٠ ترابایت تخمین زده میشود. مجموعه دانشنامه ملی بریتانیا که تاریخ ٩٠٠ ساله را شامل میشود، ٧٠ ترابایت حجم دارد!

* ٣٠٠٠ سال قبل مصریان بطور متوسط ٣٠ سال عمر میکردند!

* مردمک چشم هنگام تماشای چیزی خوشایند تا ۴۵% بازتر میشود.

* خفاشها هنگام خروج از غار همیشه به سمت چپ دور میزنند!

* علت اینکه عسل خیلی راحت هضم میشود این است که قبلاً توسط یک زنبور هضم شده است!

* هزینه ساخت کشتی تایتانیک ۷ میلیون دلار و هزینه ساخت فیلم آن ۲۰۰ میلیون دلار بوده است!

* کلمه google از واژه googol به معنای “عدد یک به همراه ۱۰۰ صفر†برگرفته شده است.

* رنگ آبی خاصیت آرام بخشی دارد. باعث میشود مغر هورمونهای آرام بخش ترشح کند!

* ١٠ درصد از درامد دولت روسیه از فروش ودکا تامین می شود!

* تعداد راه های ممکن برای ۴ حرکت اول بازی شطرنج برای هر طرف برابر است با ۳۱۸,۹۷۹,۵۶۴,۰۰۰

* هندوانه نه تنها تشنگی شما را رفع میکند، بلکه برای فرونشاندن التهابات ناشی از بیماریهایی همچون آسم، تصلب شریان، سرطان روه، ورم مفاصل و دیابت نیز بسیار مفید است!

* یک کوسه قادر است یک بخش از خون را در ١٠٠ میلیون بخش از آب تشخیص دهد!

* سمورهای دریایی هنگام خوابیدن دستهای هم را می گیرند تا همدیگر را گم نکنند!

* هزاران سال پیش رنگ هویج ارغوانی بوده است!

* وقتی یک پنگوئن نر عاشق یک پنگوئن ماده می شود، سرتاسر ساحل را جستجو می کند تا زیباترین سنگ ریزه را پیدا کرده و به او هدیه دهد!

* یشترین فرزندی که تا به حال یک زن بدنیا آورده مربوط به خانمی با ۶۹ فرزند می باشد. او دارای ۱۶ دوقلو، ۷ سه قلو و ۴ چهارقلو بوده است.

* اگر یک مورچه به اندازه ابعاد یک انسان بود، می توانست دو برابر سریع تر از یک لامبورگینی حرکت کند!

* روانشناسان ادعا میکنند: وقتی هنگام خوابیدن بالشی را بغل می کنید، آرزو میکنید که کاش آن بالش کسی بود که دوستش دارید و دلتان برایش تنگ شده!

* بالاترین دو رکورد ثبت شده تست هوشی IQ ( در آزمونهای استاندارد ) هر دو متعلق به خانمها می باشد!

* دانشمندی که بلافاصله قبل و بعد از فوت افراد آنها را وزن کرد نتیجه گرفت که روح انسانها ٢١ گرم وزن دارد!

* “اضطراب ریاضی†یک اختلال روانی است که افراد مبتلا به آن هنگام حل مسائل ریاضی دچار اضطراب می شوند!

* کمترین درجه حرارت زمین که تا بحال ثبت شده ٨٩- درجه سانتیگراد می باشد.

* هر هفت سال شما حدود نیمی از دوستانتان را از دست می دهید و آنها را با دوستان جدیدتان جایگزین می کنید!

* ٩١٪ از خانمها ترجیح می دهند اولین قرار عاشقانه خود را لغو کنند تا اینکه بدون آرایش سر قرار حاضر شوند!

* گوش دادن به موسیقی با صدای بلند در حس بینایی تداخل ایجاد میکند، به همین خاطر است که وقتی می خواهید به دور دست نگاه کنید هدفونتان را از گوش خود جدا می کنید!

* ذهن ناخودآگاه شما ٣٠،٠٠٠ بار قدرتمندتر از ذهن خودآگاه شما است!

* رکورد جوانترین مادر دنیا مربوط به یک دختر ۵ ساله اهل کشور پرو می باشد.

* هرگز در حین آشپزی و یا زمانیکه در معرض حرارت زیاد و شعله آتش (از قبیل زغال باربیکیو) قرار دارید از لنزهای چشمی استفاده نکنید. چون این لنزها از پلاستیک ساخته شده اند و ممکن است در اثر حرارت ذوب شده و آسیبهای جدی (مانند کوری دائم) به چشم شما وارد کنند.

* کشور فنلاند ۵.۵ میلیون نفر جمعیت دارد. این کشور دارای ٢.٢ میلیون سونا می باشد. مبلغ جریمه عدم رعایت سرعت مجاز در اتوبانهای فنلاند بر اساس درامد فرد متخلف معین میشود. مطابق قانون چراغ جلوی اتومبیل ها در هر ساعت از شبانه روز حین حرکت باید روشن باشند. تلفن عمومی در این کشور وجود ندارد و همه صاحب تلفن همراه هستند.



تاريخ : شنبه پنجم مرداد 1392 | 15:10 | نويسنده : s.n

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.
هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید.
هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند.
هیچ انجمنی با پسوند"... مردان" خاص نمی شود.
مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.
این روزها همه یک بلندگو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند.
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.
یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند.
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مردهایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مردهای همیشه خسته.
از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مردها همه توقعی دارند.
باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از این ها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر و برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویولون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویولون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد.

توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دل داریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردی شان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.
وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چک شان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمی دهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفش شان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین.

و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مردها همه دنیای شان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون ها و تابلوهای اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مردها، واقعا مردها، آنقدرها که داریم نشان می دهیم بد نیستند.

مردها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.
کمی آرامش در ازای همه فشارها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم ...
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.


-----------------------------------------------------------


اما یک نکته واقعا مــَــردانه ...

بیایید کمی هم مرد باشیم!
زیر بارون اگر دختری رو سوار کردید
جای شماره به او امنیت بدهید

او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مورد نظرتان !

بگذارید وقتی زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت میبیند
احساس امنیت کند ؛ نه احساس ترس

بیایید فارغ از جنسیت ...
کمی هم مــَــرد باشیم !



تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 20:42 | نويسنده : s.n
يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.
اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی …… به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره ؟؟؟



تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 13:14 | نويسنده : s.n
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


تاريخ : جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 | 13:54 | نويسنده : s.n
دخترهاي خوب مثل سيب هاي روي درخت هستند...بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند!پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است اکتفا مي کنند...سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل از آنهاست در حالي که آنها فوق العاده اند . .... آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد!!!

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 0:41 | نويسنده : s.n
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه.
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی
هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه
شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

- آه چه جالب شما مرد هستید!… ببینید چه به روز ماشینامون
اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید
نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و
ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف
خداباشه!

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملنداغون شده ولی این
شیشه مشروب سالمه.مطمئنن خدا خواسته که این شیشه
مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه
شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو بهمرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر
چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می
کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی
گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جوابمی گه:

- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !



تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 1:33 | نويسنده : s.n
در یکی از روستا های مناطق کرد نشین پسرکی شیطان بود که حضورش باعث میشد همیشه یه اتفاق ناگوار برای اهل روستا بیوفته خلاصه از بس شیطان بود به قول امروزی ها نحس و سق سیاه لقب گرفته بود

یکی از روزهای سال برادر بزرگتر پسرک خواست عروسی کنه . شب قبل عروسی پسرک برای اینکه در مجلس عروسی حضور نداشته باشه که نکنه اتفاقی بیوفته و عروسی داداشش بهم نخوره تصمیم گرفت فردا به بیرون از روستا بره

و صبح اول وقت از خانه به سمت باغی که در اطراف روستا داشتند راهی شد تا به باغ رسید در داخل باغ نهری بود که اب ان به حیاط خونه پسرک منتهی میشد پسرک شروع به ابیاری باغ کرد و خودش را سرگرم کرد تا ساعت به 12 ظهر رسید

یهو به ذهنش خورد که الان سر ظهر است و همه داخل حیاط خونه برای صرف نهار نشسته اند فکری به سرش زد و پیش خودش گفت من که توی عروسی نیستم اما بذار از گلهای باغ برای عروس و داماد یه دسته گل زیبا بچینم و با خودم به خانه ببرم . پسرک دسته گل زیبایی رو چید و خواست به خانه ببره که یهو چشمش به نهر خورد و گفت نه بذار این دسته گل را به داخل نهر بندازم که نهر انرا ببرد نکنه خودم برم و باز اتفاقی بیوفته پسرک کنار نهر نشست و دسته گل را به داخل نهر انداخت تا اب نهر انرا به داخل حیاط پسرک ببره چون اب نهر همانطور گفتم به خانه پسرک منتهی میشد

پسرک دسته گل را به داخل نهر انداخت و اب انرا به خانه پسرک اورد
در داخل خانه حوض بزرگی بود که اب نهر به داخل ان ریخته میشد خلاصه دسته گل به خونه پسرک رسید و چند تا پسر بچه برای گرفتن دسته گل به دور جوی نهر رفتن تا دسته گل رو بگیرن که ناگهان پای یکیشون لیز خورد و داخل حوض بزرگ و پر از اب افتاد

پسرک میبینه هوا داره تاریک میشه میگه خوب دیگه برگردم خونه الانم عروسی به خیر خوشی تموم شده پسرک راهی خونه میشه و به روستا که میرسه میبینه صدای شیون و گریه و زاری میاد میگه چه خبره مگه عروسی داداشم نیست پس چرا مردم شیون میکنن
از اهالی روستا میپرسه که چه اتفاقی افتاده و اهالی جریان رو براش میگن و میگن که پسر بچه که داخل حوض افتاده خفه شده میگه خوب من اون دسته گل رو به اب دادم که هدیه من باشه به داداش و زنداداشم
پدرش میگه ای پدر سوخته باز تووووو باعث شدی یه اتفاق بیوفته پسرک میگه به خدا من بیگناهم من فقط دسته گل به اب دادم همین

و از انجا واژه دسته گل به اب دادن به وجود اومد و تا اتفاقی میوفته میگن فلانی دسته گل به اب داده



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 14:49 | نويسنده : s.n
خــــــُدآیــــــآ

نَــــسـ ـل مَــــن هیـــــچ گـ ـآه

سکـــــــوتت رآ نمـــے بخــــــشَـ ـد!



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 13:15 | نويسنده : s.n
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند